بهنام ناصح
دربارهي زندگي و آثار تي. اس . اليوت

آوريل سنگدل ترين ماه است
رويش ياسهاي بنفش از زمين مرده
برآميختن ِ اميد و خاطره
تكاپوي ريشههاي كرخ با باران بهاري.
زمستان گرم پوشاند ما را
زمين را در سپيدي غفلت
با جانمايهاي اندك به جوانهاي بيجان...
اين آغاز تأثير گذار، شروع شعري است كه شاعرش پايان عصري را غمگنانه به مرثيه نشسته است . مشهورترين اثر شاعري كه مافوق همهي آثار انقلابياش قرار دارد.« سرزمين هرز » سوگنامهاي است بر تمام ارزشهاي از دست رفتهي بشري. گويي«اليوت» براي تمام نسلها و به جاي تمام انسانها، بغضآلود و مبهم فرياد ميكشد.
اين شاعر، منتقد، نمايشنامه نويس و ويراستار ِ امريكايي ـ انگليسي كه يكي از بزرگترين نوآوران فنون شعر مدرن انگليسي محسوب ميشود با مقالات انتقادي مكتب آفرينش، همچون آثاري كه در ( sacred wood)(1920) به چاپ رساند، به وسيلهي شيوهي فشار، استمرار، انضباط عيني و هدفمند بر رمانتيسم ِ زياده رو و خودپرستي ذهني ، ياور طليعهداري ادبيات مدرن شد.
اليوت در رد ارزش ادبي رمانتيسم انگليسي و ويكتوريايي، همراه با ويليام باتلريتس(William Butler yeats) و عزرا پاوند(Ezra Pound) ، استانداردهاي جديدي مطابق آنچه جيمز جويس و مارسل پروست در داستان بنا كردهبودند پايگذاري كرد.
توماس استيرنز اليوت (Thomas Stearns Eliot) در 26 ماه سپتامبر 1888 در يك خانوادهي برجستهي انگليسي متولد شد. وي سالهاي 1906 تا 1914 را براي مطالعهي ادبيات و فلسفه در « هاروارد » به سر برد. پس از فارغ التحصيلي از فلسفه، براي گسترش بيشتر مطالعات خود به سوربون و آكسفورد رفت. با وقوع جنگ جهاني به انگلستان بازگشت و درآنجا ساكن شد.
در سال 1915 با يك بالرين به نام « وي وين هاي وود» ـ كسي كه عدم ثبات روانياش ، وي را از سال 1930 تا هنگام مرگش در سال 1947 به حبس در آسايشگاه هاي رواني سوق دادـ ازدواج كرد. ناسازگاري هاي عاطفي به وجود آمده توسط اين ازدواج از قرار معلوم در بعضي از قطعات پر شور اليوت نمود پيدا كردهاست. البته شايعاتي نيز در مورد اليوت متداول است و آن دربارهي تمايلات همجنسخواهانه او است كه مانع همبستر شدن با ويوين ميشد چرا كه گفتهمي شود در آن زمان با برتراند راسل رابطه داشت! داشت! او بعدها با منشياش والري فلچر ازدواج كرد .
در زمان زندگياش در لندن همزمان با معلمي و كارمندي بانك، به عنوان ويراستار مجلهي ايماژيستي « اگويست» (Egioist) مشغول به كار بود. در لندن همميهنش عزرا پاوند ( كه اشعار اليوت را خواندهبود و با اشتياق به آن واكنش نشانداده بود ) را ملاقات ميكرد كه اين مصاحبت تأثير زيادي بر هر دو شاعر داشت.
از سال 1920 تا 1939 اليوت معيار نقد (criterion) را ويرايش كرد و در 1925 به عنوان ويراستار به انتشاراتي « فابر و گوير» ( Faber and Gwer) پيوست. او بعد از اين كه انتشاراتي به« فيبر اند فيبر» تغيير نام داد مدير ثابت و اصلي آن شد.
درسال 1948 جايزه ادبي نوبل و همچنين نشان لياقت انگلستان به وي اعطاء شد . در سال 1964 در آمريكا مدال آزادي را دريافت كرد و سرانجام درژانويهي 1965 در لندن درگذشت.
به نظر ميرسد در اشعار جوانيهاي اليوت، الهاماتي از سمبوليستهاي فرانسه به چشم ميخورد خصوصاً اشعار خودخوارشمار ژوليوس لافورگه(Jules laforgue) و اشعار محاورهاي شاعران متافيزيكي قرن 17 و نمايشنامه نويسان دوران ژاكوبينها. تأثير هر دوي اين موارد در مهمترين شعرهاي اوليهي همچون « آواز عشق ِ جي آلفرد پروفروك»(The love song of J.Alferd Prufrock) و « پرترهي بانو» (Portrat of lady) (1915) مشهودند.
به همان اندازه كه مطالعهي دانته و شكسپير (ادبيات كهن ) بر اليوت مؤثر بود، فلسفهي مدرن، عرفان شرق و.. بر ديگر اشعار اوليهي او مانند « آقاي آپوليناكس) (Mr.Apollinax)(1916)، افليج(Sweeney) از مجموعه نايتينگلز(Nightingales)(1918) و پيرانه(Gerontion) (1920) ـ يعني كاري كه نويد اثري قدرتمند چون سرزمين هرز را ميداد ـ پيدا است.
با كمك و دلگرمي عزرا پاوند، اشعار اليوت در مجلات انگليسي و آمريكايي به چاپ رسيد. پاوند، اليوت را به عنوان شاعري حقيقتاً مدرن به مردم شناساند. شاعري كه بهطور فوقالعادهاي شيوهي اصيل ومتعالي داشت كه از همآميختن سنت و معرفت والا با تجدد و زبان عاميانه ساختهشدهبود. اليوت، شاعر پركاري نبود اما آثار اندكش بزودي با توجهي احترامآميزِ خوانندگان اشعار مدرن در دوسوي آتلانتيك مواجه شد.
در طول سالهاي پس از جنگ، احساس نوميدي غالبش و طنز تلخ و عقيدهي راسخش كه تمدن معاصر پس از عظمت كوتاه گذشتهاش، درحال سقوط است؛ به يك احساس پذيرفتهشده در بين بسياري از خوانندگان تبديل شد.
در پي تغيير كيش وي به مذهب كاتوليك اشعار اليوت ابعاد روحاني جديدي پيدا كرد. شش قسمت شعر چهارشنبهي خاكستري(Ash wednesday) (1930) به طور احساس برانگيزي الگوي تعالي معنوي را دنبال ميكند.
رشته شعرهاي بزرگ و ماندگار اليوت، چهار كوارتر (1943) است كه در چهار بخش از سال 1935 تا 1942 نوشتهشده كه خود اليوت آن را موفقيت بزرگي ميدانست. مضمون آن با پافشاري بر احساسات خيلي روشن و واضح، گرد انديشههاي تجسد، فصل مشترك زمان و ابديت، كشف بينش معنوي در بيخبري و لحظات وحي ِناگهاني ميگردد. اين شعرها نسبت به شعرهاي پيش از آن از تغزل لطيفتري برخوردارند و همچنين موسيقايي ترند .
با نمايش قتل در كليساي جامع (1935) وفيلم(1952)، مبني بر قتل سن توماس بكت، اليوت به احياي درام شاعرانه اميدوار شد. از ديگر نمايشهايش ميتوان به « تجديد ديدار خانوادگي»(Family Reanion)(1939) و «كوتيال پارتي » (Cocktail Party) (1949) ،« منشي رازدار»(The confidential clerk) (1953) و «سياستمدار ارشد» (The Elder statesman) اشاره كرد كه مانند اشعارش به سمت انواع مختلفي از منابع ادبي كشيدهميشوند.
اگرچه اليوت همانقدر كه در حوزهي شعر داراي احترام است، منتقد بزرگي نيز هست؛ اما برخي از خوانندگان شعر به خاطر شخصيت زاهد منشانهاش از آثارش روگردان شدهاند. با اين حال بايد متذكر شدكه بهترين اشعار و مقالاتش ظرفيت قابل توجهاي براي بازشناخت خود و الهام انسان دارد كه نه تنها براي هنرمند پرتخيل بلكه براي يك مفسر فرهنگي باهوش كه افكار ادبي خوانندگانش را بازآفريني ميكند مفيد است.
متن كامل در ادامه مطلب ملاحظه بفرمائيد ....

محسن قادري
شارل بودلر در نهم آوریل ۱۸۲۱ در پاریس زاده شد . مادرش« کارولین ارشیمبودوفه »در هنگام زادن شارل ۲۸ سال داشت و پدرش مردی ۶۱ ساله به نام « فرانسوا بودلر» بود ، هم او که گرايش و برداشت درستی ازهنر را در شارل به ارمغان گذاشت . بهترین دوستان فرانسوا بودلر، هنرمند بودند و او در بيشتر روزها فرزند خردسالش را به تماشای موزه ها و نگارخانه ها می برد. شارل کنار بوم نقاشی پدر جای می گرفت و کار او را به تماشا می نشست . برخی از نخستین يادگارهای او به زمانی برمی گشت که پدرش او را به کاخ لوکزامبورگ می برد تا برای او از تنديس های کاخ بگويد . بودلر در دو جا می نويسد: « تصویرها، تنهاترین ، باشکوهترین و نخستین دريافت هايم بودند .» شارل شش سال بیشتر نداشت که پدرش را از دست داد و او هرچه بیشتر به مادر گرويد .
یک سال پس از مرگ پدر ، مادرش همسر سروانی به نام« ژاک اوپیک» شد . پيوندی زود هنگام که هماره در چشم شارل ناخوشايند می آمد . او اين مرد را دوست نمی داشت و منش سربازی او را بر نمی تافت . اما ناگزير به همدلی با مادر بود . وی بيش از هر چيز به زمانی می انديشيد که مادرش ، او را از جان و دل دوست می داشت و مهرش را چون امروز به مردی خشک انديش و سخت گير نداده بود . از آن سو ، « اوپیک » نیز دوست نداشت مهر همسر نوخواسته خود را با پسر مردی دیگر بخش نمايد . روش ها و رويکردهای سخت گيرانه او ، ناخواسته به پيدايی شخصیت شارل انجاميد . راهبردهای او ، راهبردهای درستی نبودند : اميدش آن بود که اين کودک عزيز دردانه که به دست مردی هنردوست پرورش یافته بود ، چشم بسته هر دستوری را بی درنگ چون سربازی نو رسیده از او بپذيرد .
شارل یازده ساله بود که خانواده اش به لیون آمدند . پس از این جا به جایي ، او را به مدرسه ای شبانه روزی سپردند و او تنها در روزهای پايان هفته می توانست به خانه برگردد . این روزها با هنگامی که او در کنارمادرش در پاریس می زیست بس ناهمگون بودند . لیون با زاغه های تهی دست نشين و راز ناکی آرام بخش خود ، به بودلر زمینه نخستین درون بينی هايش درباره هستی را داد . او در دوران مدرسه ، همه زمان به پاریس می اندیشید و به روزهای خوبی که با پدر و مادرش داشت ، پدری که اکنون در گوری سرد خفته بود . مدرسه بر پايه رويکردهای جانکاه سربازی بنيان نهاده شده بود و همين بودلر جوان را هر چه بيشتر به تنهایی ، درون گرايی و تب ويرانگر سودازدگی(ماليخوليا) فرو می برد. بودلر از روش های سخت گیرانه و دشواری که ناگزير به پذیرش آنها در زندگی شده بود بیزار بود وآنها را بر نمی تافت . در مدرسه شبانه روزی لیون ، بيشتر روزها با دانش آموزان دیگر و با آموزگارانش ناسازگاری و کشمکش داشت . این دوران آنگاه به بهبود رسيد که خانواده اش در ۱۸۳۶ به پاریس بازگشتند و او در مدرسه « لویی لو گران» نام نویسی کرد اما این دوره نیز کوتاه بود و دیری نپایید. در آوریل۱۸۳۹سالی که می بايست دانش آموخته شود ، از مدرسه بیرونش انداختند ...
مست شويد
سروده ای از شارل بودلر
باید همواره مست شوید
این همه چیز است
یگانه چیز این است
برای آن که نبینید بار سنگین زمان
شانه هایتان را درهم می شکند و به خاکتان می نشاند
باید همواره مست شوید
مست از چه ؟
از باده ، شعر یا فضیلت ، برشماست گزیدن
همین بس که مست شوید
و اگرروزی بر پلکان کاخی ، بر سبزه جويي
بیدارشدید ، ومستی تان کاسته یا از میان برخاسته بود
از باد، موج ، ستاره ، پرنده ، ساعت ، از هرچه می گذرد
ازهرچه می توفد
از هر چه درمی غلتد ، هر چه آواز بر می دارد
و از هر چه به سخن می آید بپرسید چه ساعتی است
و باد ، موج ،ستاره ، پرنده ،ساعت ، به شما می گویند که گاه مستی است
برای آنکه بردگان پاکباز زمان نباشید
مست شوید
مست شوید دمادم از باده ، شعر یا فضیلت
برشماست گزیدن
متن کامل را در ادامه مطلب بخوانید ...
برگردان آسيه حيدري شاهي سرايي
ناقو س تَرَك خورده
چه تلخ است و چه شيرين
شب هاي زمستان
كنار آتشي كه مي تپد و دود مي شود
گوش دادن ، به خاطراتي قديم كه بيدار مي شوند ، آرام، آرام
به صداي زنگ قافله اي در مِه
خوشبخت ناقوسي، با گلوگاهي
گر چه پير و خسته
وفادارانه و سرخوش
فريادهاي مذهبي اش را نوحه مي كند
چون سرباز شب پاي پيري .
و من روحي ترك خورده دارم
كه وقت دردمندي اش مي رود، تا هواي سرد شب را
با نوايش پر از حضور كند
و گاهي صدايش به غم مي نشيند
در ساحل بركه اي از خون
بر پشته اي از كشته ها
و مي ميرد ، آرام
بي حتي دست و پا زدني
در اوج تمنّاي بودن.
غروب خورشيد
چه زيباست آفتاب
وقتي ترد و نازك ، بيدار مي شود
هم آن گاه ، كه انفجار سلامش بر ما مي پاشد.
خوشبخت آن كسي كه عاشقانه
غروبش را به سلامي انجامد
چون شكوه يك رؤيا،
به ياد مي آيَدَم از گُل، از چشمه و از شيار خاك
كه از هوش مي رفتند
چون قلبي هراسان
در پرتو نگاه هاي گرم آفتاب
اكنون بشتابيم تا افق
دير است بشتابيم.
تا مگر رگة نوري در رُباييم
آه ، چه عبث ، خورشيدي را اسيرم
كه از من مي گريزد.
و باز شب ناپايا
سياه و نحس ،
سَرد و مرطوب
حكومت مي گسترد
اينك،
اين بوي قبرستان
و اين گام هاي لرزان من
بر ساحل باتلاقي
كه حلزون هاي سرد
و وزغ هاي ناپيدايش
لِه مي شوند .
عروج
بالاي بركه
بالاي درّه
بالاي كوه و بيشه
پشت آفتاب
پشت دشتي از ستاره
روح من!
چه بي شكيب
چون شناگري شكسته بال
در بلند موج
مست و مردوار
مي شكافي آن كران بي كران ،
پر بكش ،
دور و دورتر
دورتر از اين بخارهاي نحس
دور شو
و تَر بكن خويش را
در فضاي برتر بلند
و سربكش آن زلال آتشي
كه پُر نموده ، آن فضاي برتر بلند ،
سر بكش، اين آسماني شراب ناب
اي خوشا كسي
بال و پَر گشوده و سبك
دل به كوچ مي دهد
تا كشتزارهاي بكرِ روشن و سفيد
دور و دورتر از اين ملال ها و غصه ها
كه پهن مي شوند ، سايه وار ، تيره وسياه
بر حضور تُرد زندگي
اي خوشا كسي ،
سرخوش و رها
چون چكاوكان
تا كبود سينة آسمان صبح بال مي زند
وه! چه ساده و قشنگ
حرف گل و سنگ را
درك مي كند .
منبع :http://www.kanoonweb.com/
مدرنيسم را دوره ، سبك ، ژانر يا تر كيبي از اين ها دانسته اند : اما مدرنيسم در وهله اول يك واژه است ، واژه اي كه در كنار واژه هاي خوشايند حيات دارد . ريشه ي آن ، « مدرن » از مودوي لاتيني است به معناي « جاري » ، و به اين تر تيب شمول و دامنه ي معنايي آن بسيار وسيع تر از « مدرنيسم » است . مثلاً در اواخر قرن پنجم ميلادي ، لفظ مودرنوس لاتيني اشاره است به دوره مسيحي آن عصر در مقابل دوره گذشته ي رومي ؛ انگليسي مدرن از انگليسي ميانه متمايز است ؛ دوره ي مدرن ادبيات را نيز از قرن شانزدهم به بعد حساب مي كنند ، هر چند كه گاهي براي توصيف نوشته هاي قرن بيستم نيز به كار مي برند . به بيان كلي تر منظور از « مدرن » خيلي وقت ها آوانگارد بوده است ، هر چند كه بعد از جنگ جهاني دوم اين معنا ذيل لفظ « معاصر » قرار گرفته است و معاصر قرار گرفته است و معناي « مدرن » از « حالا » به « همين حالا » تغيير يافته است ( ريموند ويليامز، 1989 ) . اين جنبه ي آوانگارد ، راديكال ، پيشرو يا حتي انقلابي در « مدرن » كمك كرد كه لفظ « مدرنيسم » ساخته شود، و به همين سبب آرتور رمبو وقتي مي گفت « بايد مطلقاً مدرن باشد » اين معنا را نظر داشت .
مدرنيست واژه اي نسبتاً قديمي است كه در اواخر قرن شانزدهم در مورد شخص مدرن به كار رفت ، و در قرن هجدهم در مورد پيروان شيوه هاي مدرن و همچنين طرفداران ادبيات مدرن در برابر ادبيات قديم به كار برده شد . از سوي ديگر « مدرنيسم » نخستين بار در قرن هجدهم و صرفاً در مورد گرايش هاي خاص عصر جديد به كار رفت ، اما در قرن نوزدهم معنايش وسعت گرفت و همدلي با عقايد ، سبك ها يا جلوه هاي مدرن را نيز شامل شد . در نيمه دوم قرن نوزدهم ، « مدرنيسم » به گرايش هاي پيشرو در كليساي كاتوليك نيز اشاره داشت . « مدرنيسم » در ادبيات در « تس دوربرويل » ( 1891) اثر « تاماس هاردي » متجلي شد ، زيرا اين كتاب چيزي را نشان ميدهد كه او « درد مدرنيسم » مي ناميد و كلاً به طور ناخواسته و از طريق صنعت به صورت خزنده عارض مي شود ... گفته اند كه ريشه هاي ادبي مدرنيسم در كار « شارل بودلر » ( شاعر وجستار نويس فرانسوي ) و « گوستاو فلوبر » ( رمان نويس ) ، رمانتيك ها ، يا نويسندگان « پايان قرني » دهه ي 1890 بوده است ؛ قوام و اوج آن هم قبل از جنگ جهاني اول بوده است كه طي آن جريان آزمايشگري راديكال آثار خود را به همه هنر ها وارد كرد ، يا سال 1922 ، « سال معجره آسا » ي يوليسيز جيمز جويس ، سرزمين باير تي . اس . اليوت ، گاردن پارتي كاترين منسفيلد و اتاقك جيكب ويرجينيا وولف .
متن كامل در ادامه مطلب ملاحظه بفرمائيد ....
هنر مدرنيستي ، به معناي فني تر كلمه ، هنري است كه هرولد روزنبرگ آن را هنر « راه و رسم نو » مي خواند . اين هنر آزمايشگر است ، از لحاظ فرم بغرنج است ، فشرده و موجز است ، علاوه بر عناصر آفرينش عناصر ضد آفرينش نيز دارد ، و معمولاً تصوراتي در باب رهايي هنرمند از رئاليسم ، ماترياليسم ، ژانر و فرم و مرسوم ، و نيز تصوراتي در باب فاجعه وبلاياي فرهنگي در آن ديده مي شود ... مي توان بحث كرد كه چه زماني شروع شد ( سمبوليسم فرانسوي ؛ انحطاط ؛ زوال ناتوراليسم ) ، و آيا به انتها رسيده است يا نه ( فرانك كرمود « ديرين مدرنيسم » را از « نو مدرنيسم » تفكيك مي كند و به اين ترتيب ، تا حدودي ، براي مدرنيسم تا هنر پس از جنگ دوم جهاني استمرار قائل مي شود ) . مي توانيم مدرنيسم را مفهومي مقيد به زمان ( مثلاً 1890 تا 1930 ) در نظر بگيريم ، يا مفهومي رها از زمان ( كه شامل لارنس استر ، جان دان ، فرانسوا ويون و پير دو رونسار نيز بشود ) . اما تاكيد عمده بر عدهاي از نويسندگان است ( هنري جيمز ، جوزف كانراد ، مارسل پروست ، توماس مان ، آندره ژيد ، فرانتس كافكا ، ايتالو اسووو ، جيمزجويس ، روبرت موزيل و ويليام فاكنر در داستان ؛ اوگوست استريندبرگ ، لوئيجي پيراندلو ، فرانك ودكيند و برتولت برشت در درام ؛ استفان مالارمه ، دابليو . بي . ييتس ، تي . اس . اليوت ، ازراپاوند ، راينر ماريا ريكله ، گيوم آپولينر و واليس استيونس در شعر ) كه آثارشان از لحاظ زينايي شناسانه راديكال است ، نوآوري هاي فني خيره كننده دارد ، بر خلاف فرم تقويمي بر جنبه ي مكاني يا « محصور » تاكيد ميكند ، به شيوه هاي كنايي گرايش دارد ، و با نوعي « انسانيت زدايي از هنر» همراه است .
فلسفه ، پندار هويت را با نيچه كنار نهاد ، اما علم انساني نو ظهوري ، يعني جامعه شناسي ، همچنان به شكل گيري سوژه انديشيد . همپاي پيچيده تر شدن روز افزون زندگي مدرن ، آشكار مي شد كه سوژه چنان فاعل شناسا و مقتدري نيست كه پيش تر روشنفكران فرض مي كردند ، اما اين پندار جديد شكل مي گرفت كه انسان در مجموعه اي جاي مي گيرد و با همان نيز تعريف مي شود . مجموعه اي از مناسبات دگرگون شونده كه به سوژه ارزش ها ، معنا ها ، نماد ها و نشانه ها را ارائه مي كند ، و به او امكان مي دهد تا در آنچه هربرت ميد « كنش متقابل اجتماعي » خوانده بود ، هويت خود را بيابد ...
هويت اجتماعي بايد ميان بيرون و درون ، يعني ميان دنياي شخصي و دنياي اجتماعي ، ارتباط ايجاد كند . « ما » خويشتن خود را در جريان هويت هاي فرهنگي مي يابيم و طرح مي ريزيم . هويت « ما » در جريان تلاش دائمي براي ايجاد هماهنگي شكل مي گيرد . اما چنان كه ادبيات مدرن به خوبي نشان داده سوژه همچون ظرفي شكسته نيست كه حالا فقط بايد تكه هاي بيشمارش را بهم بند بزنيم . سوژه در حكم ظرفي است كه از قطعه هاي بيشماري ساخته مي شود كه هر كدام از جايي فراهم آمده اند ، و به واحد ديگري تعلق دارند كه از آن جدا شده اند و اكنون به اين اندام بي قواره شكل مي دهند ... ميان همخواني سوژه كه زماني ادعا مي شد ، و حالا فقط آرزويش مطرح است با ناهمخواني هاي ابژكتيو ( محصول دگرگوني هاي نهادي و ساختاري اجتماعي ) فاصله افتاده است . فراشد هويت يابي مدام پيچيده تر ، متنوع تر، و تبديل به معضلي ناگشودني مي شود . « هويت » متمركز و دائمي نيست ، معناي نهايي و قطعي ندارد ، برخلاف تصور دكارت و روشنگران مدام دگرگون مي شود ، و بر خلاف تصور جورج هربرت ميد گرد محوري اجتماعي بر اساس كنش هاي متقابل انساني بازسازي نمي شود .
متن كامل در ادامه مطلب ملاحظه بفرمائيد ....
بحث از« هويت انسان » و معضلي به اين عنوان ، به دوره ي تازه اي از تاريخ فراموشي هستي باز ميگردد. در جوامع سنتي ، در زندگي پيشا مدرن هويت مسئله اي نبود . طبيعت آدمي به عنوان يك آفريده ي خداوند ، امري ثابت ، از پيش روشن و استوار بود . آدمي به گفته ي مارتين هايدگر تصويري بود كه از چشم خداوند يا خدايان ديده مي شد ، و هويت او محصول كاركرد يك نظام مقتدر و از پيش تعيين شده ي باور هاي ديني و آئيني و اسطوره اي بود . انسان در نظامي نمادين جاي داشت كه هم شناخته شده ، و هم روشنگر و گشاينده امكانات وجهت گيري ها بود . شخص به عنوان عضو يك كلان ، يك قبيله ، يك نظام خاص خويشاوندي و تعلق ، و گستره اي از زندگي ، يعني در موقعيت هاي اجتماعي و فرهنگي كاملاً مشخص و تثبيت شده اي به دنيا مي آمد ، و به ندرت مي توانست از سرنوشت محتوم خود ، يعني از جايگاه پيشاپيش تعيين شده اش بگريزد ، و براي خود جايي تازه دست و پا كند ...
متن كامل در ادامه مطلب ملاحظه بفرمائيد ....